سکوت نامه عاجزی خاک می خورد اسکناس قادری می گندید، عاجز از عمق دلش می خندید! قادری عاشق شد عشقش را به سه درهم بفروخت! قادری دریا داشت و لهذا کوسه گان شاه شدند! قادری نمک نداشت و لهذا گندید! چشمانت مرا به چالش می کشند، اخمانت قلبم را «وتو» می کنند، برای رایزنی آمده ام آمده ام در نشستت بنشینم... دیپلمات خوبی بودی اگر قلبت بیشتر دموکرات بود... آخرین مطالب نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]()
|
|||||||||||||||||
![]() |